تبلیغات
زرسازان(اخبار-برنامه نویسی-کامپیوتر) - مطالب داستان

                           زرسازان(اخبار-برنامه نویسی-کامپیوتر) 


حدیث روز

   اندیشه زر است.... اگر در دستانت بگیری!

 
اخبار پربیننده سایت تابناک
روانشناسی
روانشناسی
برنامه نویسی
برنامه نویسی
آیا میدانید
آیا میدانید
***پروژه دانشجویی***

پروژه دانشجویی ,پروژه های دانشجویی مهندسی کامپیوتر asp.net(پروژه پایانی کارشناسی کامپیوتر آموزشگاه تحت وب ASP.NET & C#پایگاه داده SQL Server 2005)

دانلو دپروژه دانشجویی پروژه های دانشجویی مهندسی نرم افزار c#.net

پروژه دانشجویی کتابخانه با فایل  c++

پروژه دانشجویی فروشگاه اینترنتی sql server ,vb.net

پروژه دانشجویی منچ با C++

پروژه دانشجویی مدیریت هتل با مستندات uml با ابزار php ,mysql

بازی تخته نرد Backgammon با TC++

بپروژه دانشجویی گرافیکی پیمایش همه خانه های شطرنج بوسیله اسب با TC++

پروژه دانشجویی گرافیکی زیردریایی با TC++

چهار پروژه دانشجویی گرافیکی 1.شبیه ساز چهار راه 2.شبیه ساز فرود گاه 3.اتش بازی 4.بازی نقطه خور با TC++

پروژه دانشجویی اسکنر scanner برای درس کامپایلر با TC++

پروژه دانشجویی مشخص کردن این که این تاریخ چند شنبه است با TC++

پروژه دانشجویی تبدیل تاریخ میلادی به شمسی با TC++

پروژه دانشجویی حل مسیله 8 هشت وزیر شطرنج که یکدیگر را تحدید نکنند

برنامه کتابخانه دارای شاخص ( index) و امکان جستجوی دودویی در شاخص

 برنامه شطرنج به زبان ++C در محیط VS 2008 به صورت کامل و با استفاده از فایل

 

سه شنبه 10 فروردین 1389

داستان کوتاه : ماسه زرد

نویسنده: Raziyeh   طبقه بندی: داستان، 

 دخترگفت:

ـ اینجا بشینیم.

ـ نه، روی اون نیمکت بشینیم. اونجا ماسه داره... ماسه زرد... من

ماسه زردو دوس دارم.

درکنارهم روی نیمکتی که  درماسه های زرد قرارداشت نشستند.

تقریبا به هم چسبیده بودند.

پسربا شاخه کوچکی که دردست داشت تصویری برماسه های

زرد کشید.

ـ چی میکشی؟

ـ تورو.

ـ شکل من نیس.

ـ به من چه؟

نقاشی برروی ماسه مشکل بود زیرا ماسه ها خشک بود وپس

از کشیدن هرخط به جای اول برمی گشت.

دخترگفت:

ـ اونجا رو نگاه کن، یه جیرجیرک داره پرواز میکنه.

ـ می بینم، ماده س.

ـ ازکجا فهمیدی؟

ـ آخه نرها بلند پروازترند.

بادی وزید وتصویردختررا ازروی ماسه ها محو کرد.

دخترگفت:

فردا هم همین جا همدیگه رو می بینیم، میای یا نه؟

ـ میام.

اما پسرروزبعد نیامد، روزبعدش هم نیامد. حتی یک ماه بعد هم

 نیامد. دختر اغلب روزها روی نیمکت کوچک می نشست. تنها بود.

می نشست وفکر می کرد ونمی توانست علت نیامدن پسر را درک کند.

آخر او نمی توانست حدس بزند که پدر ومادر پسرک او را به کودکستان

دیگری برده اند...

                                                                                                              - ویکتور آردوف-

 

پنجشنبه 23 مهر 1388

مدیریت زمان واقعی...

نویسنده: حمیدرضا   طبقه بندی: آموزش،  روانشناسی،  داستان،  ادبی، 

مدیریت زمان

یك كارشناس مدیریت زمان كه در حال صحبت برای عده ای از دانشجویان رشته بازرگانی بود، برای تفهیم موضوع، مثالی به كار برد كه دانشجویان هیچ وقت آن را فراموش نخواهند كرد.

او همانطور كه روبروی این گروه از دانشجویان ممتاز نشسته بود گفت: "بسیار خوب، دیگر وقت امتحان است!"
سپس یك كوزه سنگی دهان گشاد را از زیر زمین بیرون آورد و آن را روی میز گذاشت.
پس از آن حدود دوازده عدد قلوه سنگ كه هر كدام به اندازه ی یك مشت بود را یك به یك و با دقت درون كوزه چید.
وقتی كوزه پر شد و دیگر هیچ سنگی در آن جا نمی گرفت از دانشجویان پرسید:

"آیا كوزه پر است؟“
همه با هم گفتند: بله
او گفت: "واقعاً؟“
سپس یك سطل شن از زیر میزش بیرون آورد. مقداری از شن ها را روی سنگ های داخل كوزه ریخت و كوزه را تكان داد تا دانه های شن خود را در فضای خالی بین سنگ ها جای دهند.
بار دیگر پرسید: "آیا كوزه پر است؟“
این بار كلاس از او جلوتر بود، یكی از دانشجویان پاسخ داد:
"احتمالا نه"
او گفت: "خوب است" و سپس یك سطل ماسه از زیر میز بیرون آورد و ماسه ها را داخل كوزه ریخت.
ماسه ها در فضای خالی بین سنگ ها و دانه های شن جای گرفتند. او بار دیگر گفت:
"خوب است"
در این موقع یك پارچ آب از زیر میز بیرون آورد و شروع به ریختن آب در داخل كوزه كرد تا وقتی كه كوزه لب به لب پر شد. سپس رو به كلاس كرد و پرسید :"چه كسی می تواند بگوید نكته این مثال در چه بود؟"
یكی از دانشجویان مشتاق دستش را بلند كرد و گفت: این مثال می خواهد به ما بگوید كه برنامه زمانی ما هر چقدر هم كه فشرده باشد، اگر واقعا سخت تلاش كنیم همیشه می توانیم كارهای بیشتری در آن بگنجانیم.
استاد پاسخ داد:"نه!
نكته این نیست، حقیقتی كه این مثال به ما می آموزد این است كه اگر سنگ های بزرگ را اول نگذارید، هیچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهید یافت.
سنگ های بزرگ زندگی شما كدام ها هستند؟
فرزندتان، محبوبتان، تحصیلتان، رویاهایتان، انگیزه های با ارزش، آموختن به دیگران، انجام كارهایی كه به آن عشق می ورزید، زمانی برای خودتان، سلامتی تان و ..."
به یاد داشته باشید كه ابتدا این سنگ ها ی بزرگ را بگذارید، در غیر این صورت هیچ گاه به آن ها دست نخواهید یافت.

اگر با كارهای كوچك (شن و ماسه) خود را خسته كنید، زندگی خود را با كارهای كوچكی كه اهمیت زیادی ندارند پر می كنید و هیچ گاه وقت كافی و مفید برای كارهای بزرگ و مهم (سنگ های بزرگ) نخواهید داشت.
پس امشب یا فردا صبح، هنگامی كه به این داستان كوتاه فكر می كنید، این سوال را از خود بپرسید:
"سنگ های بزرگ زندگی من كدام اند؟” آنگاه اول آنها را در كوزه خود بگذارید...

منبع:farsiebook4mob.blogfa.com 

شنبه 19 خرداد 1386

غم های کوچک» نوشته «امین فقیری

نویسنده: ادیب   طبقه بندی: داستان، 

غم های کوچک» نوشته «امین فقیری»

از نمونه های درخشان «داستانک» قابل قبول است و مختصات آن را در خود دارا است.

 

*

«غروب کدخدا آمد با عجله، از تن اسبش بخار به هوا بلند می شد. سبیل ها تابیده، با هیأتی ترس آور، چشم ها، خون گرفته و ........

درادامه مطلب....

ادامه مطلب ....

 

 

زندگی و دو داستان از؛

"ادواردو هوگس گالئانو " نویسنده ای از اوروگوئه

مترجم:میناشایان

 

نگاهی بر "ادواردو هوگس گالئانو" (Eduardo Hughes Galeano ) روزنامه نگار و نویسنده ی اروگوئه ای ، همراه با دو داستان كوتاه «دریا» و «نجار» باترجمه:"مینا شایان" مترجم ایرانی كه از زبان اسپانیولی (زبان رسمی كشور اوروگوئه ) به فارسی برگردانده شده است.

 

 

 

 

دو داستان كوتاه از "گالئانو"

 

«دریا»

دیه گو دریا را نمی شناخت . پدرش ، سانتیاگو كوادلوف ، او را با خود برد تا دریا را پیدا كنند.

 

به جنوب سفر كردند. دریا، آن طرف بلندیهای شنزارها منتظر آنها بود. وقتى پسربچه و پدرش بالاخره به بالاى آن تپه هاى شنى رسیدند، بعد از یك راهپیمایى طولانى ، دریا در مقابل چشمان آنها خروشید.

و دریا آنقدر عظیم و تاثیر گذار بود و آن چنان مى درخشید كه پسربچه از آن زیبایى  زبانش بند آمد.

وقتى توانست دهان باز كند و حرف بزند، در حالیكه مى لرزید و به لكنت افتاده بود، به پدرش گفت: "  پدر، كمكم كن تا ببینم .”

 

 

«نجار»

اورلاندو گویکوچئا چوب ها را از بویشان می شناسد. مال چه درختی هستند، چند سالشان است و با بوکردنشان می تواند بفهمد که به موقع قطع شده اند یا بی موقع و برایشان مشکلات احتمالی را پیش بینی می کند.

از وقتی که اسباب بازیهای خودش را در پشت بام خانه اشان در محله کاپواوئیسو می ساخت ، یک نجار است. هرگز دستگاه و یا دستیاری نداشته است. هر چیزی که می سازد با دستش می سازد و بهترین مبلمان هاوانا از زیر دست او بیرون می آید: میز غذاخوری برای جشن ها و میهمانی ها ، تختخواب و صندلیهایی که حیفت است، از رویشان بلند شوی و گنجه هایی که لباسها دوست دارند همانجا بمانند.

اورلاندواز سپیده سحر شروع به کار می کند، و هنگامی که آفتاب از روی پشت بام می رود، در مغازه را می بندد و ویدئو را روش می کند. بالاخره بعد از چندین سال کارکردن ، اورلاندو برای خودش خرج کرده ، یک ویدئو خریده است و پشت سر هم فیلم نگاه می کند.

یکی از همسایه ها به او می گوید: نمی دانستم که تو دیوانه ی سینما هستی.

 

و اورلاندو به او جواب می دهد که، نه ، سینما برای او اصلاً مهم نیست، ولی به لطف ویدئو می تواند فیلم هایی را برای مطالعه درمورد مبلها نگه دارد.

 

 

زندگی

"ادواردو هوگس گالئانو " نویسنده ای از اوروگوئه

 

سوم سپتامبر 1940 میلادی در مونت ویدئوی اوروگوئه در یک خانواده کاتولیک متوسط با ریشه های ولز، آلمانی ، اسپانیایی و ایتالیایی به دنیا آمد.

در طی دوره نوجوانی در شغل های همچون :کارگر کارخانه ، تحصیلدار، نقاش پوسترها ، پیغام رسان ، ماشین نویس و صندوق مختلفی جابجا شد . در سن 14 سالگی اولین کاریکاتور سیاسی اش را به ال سول ( El Sol )، هفته نامه حزب سوسیالیست فروخت.

شغلش را به عنوان روزنامه نگار از ابتدای سالهای 1960 با سمت ویراستار روزنامه ی مرچا (Marcha) (64-1960 ) آغاز کرد، این هفته نامه به مدیریت کارلوس کیخانو ، تاثیر عمیقی درطرز فکر اوروگویه ی آن زمان به جای گذاشت. هفته نامه ای كه با حمایت صاحب قلمانی چون : ماریو بارگاس یوسا، ماریو بندیتی ، مانوئل مالدونادو دنیس و روبرتو فرناندز رتامار  منتشر می شد. به مدت دو سال ویراستار روزنامه اپوکا (Epoca) بود و به عنوان سر ویراستار در مطبوعات دانشگاهی کار می کرد.

در سال 1973 یکی از  گروه های داخلی كشور، با کودتای نظامی قدرت را به دست گرفت و به دلیل آلوده بودن به جریانات مارکسیستی (MLN-T) ، گالئانو دستگیر شد  و آزاد شد. این فضای نامناسب او را وادار به فرار از كشورش كرد. در آرژانتین ساکن شد و همان جا مجله فرهنگی کریسیس (Crisis) را پایه گذاری نمود. سال 1976 وقتی رژیم خورخه رافائل بیدلا پس از کودتای نظامی قدرت را به دست گرفت و حکومت دیکتاتوری را پایه نهاد، نام او در لیست محکومین «اسکادران مرگ» قرار گرفت؛ بنابراین به اسپانیا فرار کرد و همان جا سه گانه معروفش به نام "خاطره آتش" را نوشت. در ابتدای سال 1985 گالئانو به زادگاهش "مونت ویدئو" بازگشت و در حال حاضر در آنجا به سر می برد.

 

رگ های باز آمریکای لاتین (1971 ) شناخته شده ترین اثر اوست، اثری كه مبنی بر اتهام بهره کشی از آمریکای لاتین توسط قدرتهای خارجی از قرن پانزده است.

خاطره آتش ، اثری که به شكل گسترده ای توسط منتقدین استقبال شد، روایت تاریخ آمریکاست که به سه قسمت تقسیم می شود. شخصیت های داستان چهره های تاریخی هستند. ژنرالها ، هنرمندان ، انقلابیون ، کارگران ، کاشفین و کشف شده ها ،کسانی هستند که در اپیزودهای خلاصه که تاریخ استعماری قاره را منعکس می کنند.

سال 1975 با مجموعه داستان "ترانه ی ما"، و در سال 1978 با مجموعه داستان "روزها و شبهای عشق و جنگ" ، برنده جایزه خانه آمریکایی ها (Casa de las Americas) شد.

کتابهایش به زبانهای مختلفی ترجمه شده اند. آثارش سبکهای ارتدوکسی را با تركیبهای مستند، داستان، روزنامه نگاری، تحلیل سیاسی و تاریخی گسترش می دهد. گالئانو تاریخ نگار بودن خود را تکذیب می کند؛ می گوید:«من یک نویسنده هستم که دوست داشتم به بازگرداندن حافظه ی به گروگان گرفته شده ی تمام آمریکا خصوصاً آمریکای لاتین، - سرزمینی بی حرمت شده و قابل احترام -، کمک کنم» . گالئانو را می توان در دسته روزنامه نگارانی طبقه بندی نمود که در مورد جهانی شدن و تاثیرات منفی آن مطالعه می کنند.

گالئانو با اشخاصی مانند جان دس پاسس و گابریل گارسیا مارکز مقایسه می شود.

منبع:

-  www.wikipedia.org

 

شنبه 29 اردیبهشت 1386

داستان:پتی بور

نویسنده: ادیب   طبقه بندی: داستان، 

 

داستان:پتی بور

(بر ا  ی  نگین عزیز)

 نویسنده :سپیده …..

باد موهام می برد ومن نفس نفس می زدم.خواب تو چشمها م بود...........دستی روی شلوارم که گلی  شده بود کشیدم.ارو م راه میرفتم.به پول مچاله شده تو دستم نگاه کردم وبا شلپ شلپ شلوار دویدم.

اقای نسازاده که قبلا" کفاشی داشت. خمیازه می کشید وبا  یه پارچه تو ی دخلش رو تمیز می کرد .کار هر روزش بود مثل من.مو هاشو شونه نمیزد.و پوست  وسط سرش را میشد دید.به جز دورش که خیلی پر پشت بود .منم موهامو    شونه نمی زدم  ولی با یه باد صاف میشدن.

همیشه زودتر از همه باز می کرد  ودیرتر از همه می بست  . خونه اش جفت مغازه بود وزنش که قشنگ هم نبودبا  چادر گل گلی سفید که همیشه سرش بود از لای درکنترلش می کرد.بچه دار نمی شدن مردم می گفتن از نسازاده اس. ولی با اون سبیلهای کلفت وباسن پهن باورم نمی شد....

جلوی مغازه اش رسیدم. ولی بسکویت زرد بزرگ  همیشگی رو تو دستهاش ندیدم.

زیر چشمی نگاهی کرد وانگشت اشاره اش تو دماغش چرخوند وگفت :امروز تموم کردیم.

باورم نشد. جلو دخلش ایستادم. نگاهی کرد وزبونشو دیدم ولی صدایی بیرون نیومد.دو سه جای پول تو دستم پاره شده بود ((.می دونستم منتظرمه ودر کیفشو الان باز کرده . وبا اون چشمهای گرد سیاه به مسیری که من میام زل زده.هر صبح که منو به زور بلند می کردن. از خودم می پر سیدم چرا روز قبل براش نمی خرن .واون قرار بود هر صبح صبحانه بخوره . که نمی خورد تاکه دیرش نشه .گفت :"ندارم.دختر  جون برا خواهرت یه کیکی   بسکیوتی  چه میدونم ......"

اشکهام پایین اومد.اون نگاهم کرد.به دوروبرش نگاه کرد و سرش تکون داد.پولوگذاشتم تو کفه ترازوش..  مثل اینکه اون تولید کننده بسکیوت پتی بور بود.باچشمها ی دریده به موها وچشمهای خیسم نگاه می کرد.دستی به وسط سرش کشید.چند تار موی وسط سیخ شد.

 گفت:تواون سطلوبگرد"سطل  رو خالی کردم پر اشغال پفک وادامس وبستنی .....دستمم به هم چسبید یه پوست سالم پتی بور.درش اوردم .دو تا بسکیوت دراز اورد .با دستها ی پرمو وپهن  گذاشت توش. چسب زد دورش.

 گفت :"باید مثه کفش دوختش."داد دستم من خوشحال  دویدم. باد باز هم موهام برد.

 

 

نظرسنجی

    به مطالب و عملکرد سایت زرسازان طی یکسال گذشته چه امتیازی می دهید؟





آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :