اگر دل دلیل است
…
قیصر امین پور
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم؟!
گواهی بخواهید، اینك گواه:
همین زخمهایی كه نشمرده ایم!
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست، عمری به سر برده ایم
كوچه های كوفه
قیصر امین پور
این جزر و مد چیست كه تا ماه می رود؟
دریای درد كیست كه در چاه می رود؟
این سان كه چرخ می گذرد بر مدار شوم
بیم خسوف و تیرگی ماه می رود
گویی كه چرخ بوی خطر را شنیده است
یك لحظه مكث كرده، به اكراه می رود
آبستن عزای عظیمی است، كاین چنین
آسیمه سر نسیم سحرگاه می رود
امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان
یا آفتاب روی زمین راه می رود؟
در كوچه های كوفه صدای عبور كیست؟
گویا دلی به مقصد دلخواه می رود
دارد سر شكافتن فرق آفتاب
آن سایه ای كه در دل شب راه می رود
کفش، پای چپ، گرهِ کور
نه حَسْبِ حالی،
نه حوصلهای،
نه حواسی!
میز، لیوانِ آب، پنجره، ماه، سایهروشنِ راه،
کلمات، کاغذ سفید، نقطه، نزدیکیهای سَحَر،
نی، نا، ها، و هی همین چیزهای معمولی،
و نوری که از درزِ پرده،
پیِ کشفِ اسامیِ اشیاء آمده است.
دیگر چه بنویسم جز این حَسْب و حالِ خراب،
جز این بیداریِ بیحواس،
جز این هوا که حلقه میبندد سپید،
هم از طعمِ خالیِ خواب و
هم از تلخابهی توتون!
دارد صبح میشود،
خوب است چمدانم را بردارم،
راه بیفتم بروم.با قطار بیا جنوب
وآنجا پیاده شو:
هر کجا بابونه ای دیدی بو کن:
من اونجام
حسین پناهی
عبور زهره از مقابلِ آفتاب
شب از هفت و نیم غروب و
آدمی از یک پرسشِ ساده آغاز میشود.
روز از پنج و نیم صبح و
زندگی از یک پرسشِ دشوار!
صبحاَت بخیر شبزندهدارِ سیگار و دغدغه،
لطفا اگر مشکلاتِ جهان را
به جای دُرُستی از دانایی رساندهای،
برو بخواب!
آدمی از بیمِ فراموشی است
که جهان را به خوابِ آسانترین اسامیِ خویش میخواند
سید علی صالحی
بلاهت، هی بلاهتِ مقدس!
آیا جهان جز این واژهی ولگرد،
چیزی اضافه بر آوازِ آدمی داشته است
که این همه دریا را به رُخِ یکی قطرهی محال میکشد؟
شگفتا از این جانورِ عجیب،
که گاهی از حرفِ "ف" به فلسفه میرسد،
گاهی از گفت و گوی دو گندم ... به داس و درو.
حالا برو،
دست از سَرَم بردار.
شعر چیزی جز مکافاتِ بیدلیلِ دانایی نیست.
نیست که نباشد جهانِ بیدانا.
محال میزند این ولگردِ جانور.
و جهان به واژهی گاه
میرود از "ف" به مکافاتِ گندم و گفت.
گفت یا مولوی پس کی،
می، میپَزَد از پیِ این اویِ منِ شما؟
سید علی صالحی
زندانٍ شبِ یلدا
چند این شب و خاموشی؟وقت است که برخیزیم
وین آتشِ خندان را با صبح برانگیزیم
گرسوختنم باید افروختنم باید
ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم
صد دشتِ شقایق در خونِ دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک برآمیزم
چون کوه نشستم من با تاب و تبِ پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم بند از دلِ پر آتش
وین سیلِ گدازان را از سینه فرو ریزم
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم
ای سایه ! سحرخیزان دلواپسِ خورشیدند
زندانِ شبِ یلدا بگشایم و بگریزم
تهران، تیر 1357
از مجموعه سیاه مشق
هوشنگ ابتهاج (سایه)
برنامه نویسی
(27)
نرم افزار
(33)
شیمی
(5)
آموزش
(23)
روانشناسی
(26)
کلمات بزرگان
(11)
تصاویر هنرمندان
(3)
ورزشی
(6)
جون من بخند!
(23)
پزشکی
(16)
موبایل
(12)
نمونه سوال فیزیک۱
(1)
نمونه سوال فیزیک۲
(2)
نمونه سوال فیزیک۳
(0)
نمونه سوال فیزیک۱و۲ پیش
(0)
English
(7)
شعر
(20)
داستان
(8)
رشته های دانشگاهی
(6)
سایت های برتر
(8)
عمومی
(126)
سخنی با شما
(25)
تصاویر
(70)
اخبار IT
(68)
نوابغ ایران
(12)
آیا می دانید؟
(22)
اخبار
(91)
هنری
(8)
ادبی
(30)
کتاب
(4)
مصاحبه
(3)
مقالات
(25)
هوا فضا
(2)
ریاضی
(12)
رایانه
(16)
فیزیک
(9)
ترفندوهک
(16)
معارف
(47)
فرهنگ
(8)
سخت افزار
(8)
گرافیک و انیمیشن
(2)
30a30
(3)