برای پیش بینی وضعیت آب و هو از پیچیده ترین مدلهای ریاضی و قویترین کامپیوترها باید استفاده کرد. معنای کلمه آشفتگی یا Chaos در یک متن علمی، اندکی با معنای عمومی آن که هرج و مرج و بی نظمی است، متفاوت است. آشفتگی، با اشاره به تئوری آشفتگی یا Chaos theory ، فقدان ظاهری نظم در یک سیستم معنا میدهد که در عین حال دارای قوانین و قواعد خاصی است. این نگرش به آشفتگی مترادف با وضعیت ناپایداری دینامیک (dynamical instability) است که در اوایل قرن بیستم توسط هانری پوانکاره (Henri Poincare) فیزیکدان فرانسوی، کشف شد که به عدم وجود قابلیت پیش بینی در بعضی سیستمهای فیزیکی میپردازد. دو جزء اصلی سازنده تئوری آشفتگی، این دو نظر هستند - اول اینکه که سیستمهای مختلف - صرف نظر از اینکه چقدر پیچیده باشند - بر مبنای یک نظم زیربنایی قرار گرفته اند - و دوم اینکه سیستمها و رویدادهای بسیار کوچک و ساده میتوانند موجب بروز وقایع یا حرکات بسیار پیچیده ای شوند. پدیده دوم، که در تئوری آشفتگی امری عادی است، به عنوان تابعیت نفوذپذیری در وضعیت آغازی نیز شناخته میشود. تنها یک تغییر کوچک در شرایط آغازی میتواند در دراز مدت به طور شدیدی در روند یک وضعیت تاثیر بگذارد. این مقدار تفاوت کوچک در اندازه گیری میتواند به اختلال پس زمینه، خطای آزمایشی یا عدم دقت ابزاری مطرح شود و جلوگیری از چنین اتفاقاتی حتا در بهترین و مجهزترین آزمایشگاهها هم غیر ممکن است. برای مثال اگر عدد آغاز در یک روند به خصوص 2 باشد، نتیجه نهایی در یک روند کاملا یکسان، برای عدد 2.00000001 میتواند به کلی متفاوت باشد. رسیدن به این درجه از دقت در بسیاری از موارد غیر ممکن است؛ کافی است برای امتحان چیزی را به اندازه یک میلیونیم سانتیمتر اندازه بگیرید. این پدیده توسط ادوارد لورنز (Edward Lorenz) در اوایل دهه 60 کشف شد. Edward Lorenz داستان از این قرار است لورنز که یک هواشناس بود، مشغول کار بر روی معادلات کامپیوتری شده ای بود که برای شبیه سازی و پیش بینی وضع هوا از آن استفاده میشد. یکی از روزهای سال 1961، او قصد داشت نمودار یک سلسله مراحل خاص را مجددا ببیند و برای صرفه جویی در وقت، به جای اینکه از اول شروع کند، این کار را از میانه شروع کرد. لورنز کد مورد نظر را از روی نسخه چاپی گزارش وارد کامپیوتر کرد و به مدت یک ساعت بیرون رفت. او پس از بازگشت متوجه شد که نمودار به شکل دیگری ثبت شده است و به جای اینکه همان الگوی قبلی را به نمایش بگذارد، به تدریج از آن فاصله گرفته و در پایان به شدت با نمودار اول متفاوت است. عاقبت لورنز متوجه شد که چه اتفاقی افتاده است. کامپیوتر تا شش رقم اعشار را در حافظه خود نگه میدارد و او برای صرفه جویی در کاغذ تنها برای سه رقم اعشار دستور چاپ داده بود، در سلسله مراحل اصلی (Original) ، رقم اعشار، 0.506127 بود و او تنها سه رقم اول آن یعنی 506 را تایپ کرده بود. بنا بر انتظارات علمی آن زمان، نتیجه تکرار سلسله مراحل مورد نظر می بایست تنها اندکی با نسخه اولیه متفاوت باشد، زیرا اندازه گیری تا سه رقم اعشار بسیار دقیق محسوب میشد. از آنجایی که دو عدد مذکور تقریبا برابر دانسته میشدند، نتیجه هم میبایست تقریبا یکسان میبود. اما لورنز با تکرار آزمایش متوجه شد که درواقع چنین چیزی صحت ندارد. تناقض با آنچه تا آنزمان پنداشته می شد لورنز نتیجه گرفت که کوچکترین تفاوت در شرایط ابتدایی - حتا اگر محاسبه آن ورای توانایی انسان باشد - پیشبینی آینده و تفسیر گذشته را غیر ممکن میسازد. این نظریه موجب نقض بسیاری از قراردادهای فیزیک شد. قوانین نیوتون در فیزیک (البته در شرایط نیوتونی) کاملا قطعی و قابل پیش بینی هستند، آنها لا اقل از نظر تئوری فرض میکنند که اندازه گیری دقیق امکان پذیر است و هرچه محاسبات مربوط به یک وضعیت دقیقتر باشد، حدس دقیقتر آینده و گذشته این وضعیت از دقت بیشتری برخوردار خواهد شد. به عبارت دیگر، بنا بر این فرضیه، لا اقل از نظر تئوریک میتوان با انجام محاسباتی که به حد کافی دقیق باشند، رفتارهای هر سیستم فیزیکی را به طور دقیق پیش بینی نمود و هرچه این محاسبات دقیق تر باشند، پیش بینی هم از دقت بیشتری برخوردار خواهد شد. پوانکاره کشف کرده بود که در بعضی منظومه های نجومی (که عموما از سه یا چند جرم سماوی تشکیل شده اند)، حتا یک اشتباه بسیار بسیار ناچیز در محاسبات اولیه میتواند به چنان اتفاقات غیرمترقبه عظیمی منجر شود که عظمت آن را نمیتوان با تواناییهای ریاضی بشر توصیف کرد. دو یا چند مجموعه با شرایط یکسان اولیه - که بنابر قوانین نیوتون باید به نتایج یکسانی منتهی شوند - معمولا در واقعیت به نتایجی بسیار مختلف منتهی میشوند. پوانکاره با قوانین ریاضی اثبات کرد که حتا اگر محاسبات اولیه را بتوان با دقتی یک میلیون برابر هم انجام دهیم، تا بتوانیم نتیجه نهایی را بدون نگرانی از خطا در محاسبه پیش بینی کنیم، باز هم اختلاف در حاصل هر مجموعه بسیار بزرگ خواهد بود. مگر اینکه محاسبات اولیه صد در صد دقیق و تعریف شده باشد، که اصولا امکان ناپذیر است. پیش بینی سیستمهای پیچیده یا آشفته، در حالتی که نتیجه از بین نتایج ممکن، به صورت اتفاقی انتخاب شود، بسیار بهتر انجام خواهد شد. پوآنکاره فیزیکدان فرانسوی (قرن نوزدهم) متوجه شده بود که حتا یک اشتباه بسیار ناچیز در محاسبات اولیه نجومی می تواند نتایج غیر قابل تصوری را بوجود آورد. بیان و تشریح تئوری آشفتگی در دسامبر 1972، در نشست انجمن پیشرفتهای علمی آمریکاییان در واشنگتن دی سی، تاثیر پروانه ای (butterfly effect) ، برای اولین بار توسط لورنز شرح داده شد و او تئوری آشفتگی را به طور واضح توصیف کرد. در سال 1963، از لورنز در نشریه آکادمی علمی نیویورک چنین نقل قول شده بود: یک هواشناس ناشناس ادعا میکند که اگر تئوری آشفتگی حقیقت داشته باشد، تنها یک بار بال زدن یک مرغ دریایی برای تغییر روند سیستم آب و هوایی زمین در آینده کافی است. او در هنگام سخنرانی در جلسه سال 72، از این نقل قول به شکلی بهتر برای سخنان خود استفاده کرد و گفت : "پیش بینی پذیری : آیا بال زدن یک پروانه در برزیل موجب بروز یک طوفان در تگزاس میشود؟" این مثال ماهرانه با استفاده از سیستمی به کوچکی پروانه که میتواند موجب بروز یک پدیده پیچیده و دور دست شود، به خوبی غیر ممکن بودن پیش بینی سیستمهای پیچیده را توصیف کرد. با وجود اینکه روند این سیستمها توسط شرایط ابتدایی و زیربنایی مشخص میشود، اما مساله این است که این شرایط را نمیتوان جزء به جزء مشخص و برسی کرد و در نتیجه نمیتوان به پیشگویی برای دراز مدت دست زد. هرچند آشفتگی معمولا به عنوان چیزی اتفاقی و فاقد نظم معنا میشود، اما بهتر است آنرا به عنوان اتفاقی بودن ظاهری که در سیستمهای پیچیده و فعل و انفعالات میان سیستمها ریشه دارد، در نظر آورد. بنا به گفته جیمز گلیک (James Gleick نویسنده، خبرنگار و مقاله نویس خبره در مسایل تکنولوژیک و علمی)، نویسنده کتاب معروف Chaos : Making a New Science : "تئوری آشفتگی یک انقلاب است که نه مانند انقلاب لیزر یا انقلاب کامپیوتر در تکنولوژی، بلکه انقلابی در اندیشه است. این انقلاب با مجموعه ای از نظریات مربوط به بی نظمی در طبیعت آغاز شد: از تلاطم سیالات گرفته تا جریانات غیر قابل پیش بینی عالمگیر و پیچ و تاب بی نظم قلب در لحظات قبل از مرگ. این [تئوری] با مجموعه گسترده تری از ایده ها ادامه می یابد که بهتر است در مجموعه ای تحت عنوان پیچیدگی، قرار بگیرند."
فلسفه علم
فلسفه توضیحی است برای بی نظمی طبیعی مجموعه ای از تجارب یا دانسته ها . بنابراین برای هر مجموعه ای از تجارب و دانسته ها فلسفه ای وجود دارد. برای فلسفهعلم تعاریف متعددی وجود دارد که یکی از این تعاریف می گوید فلسفه علم با سه دسته از مسائل سروکار دارد : نتایج کاوشهای تازه علمی برای مسائل فلسفه، تحلیل مسائل مورد استفاده در علوم و بالاخره مسائل مربوط به هدف علم و روشهای استفاده از آن
هرچند ممکن است بدون توجه به فلسفه ی یک دانش، آن را آموخت و به کار برد، اما درک عمیق آن دانش بدون توجه به فلسفه اش امکان پذیر نیست. در واقع بر عهده ی فلسفه ی علم است که حوزه ی فعالیتهای یک دانش از جمله فیزیک، اهداف و اعتبار گزاره های آن را تعیین کند و روش به دست آوردن نتایج را توضیح دهد. این فلسفه ی علم است که نشان می دهد هدف علم، پاسخ به هر سئوالى نیست. علم تنها مى تواند آنچه را كه متعلق به حوزه واقعیت هاى فیزیكى (آزمون هاى تجربى قابل سنجش) است، پاسخگو باشد. علم نمى تواند در مورد احكام ارزشى كه متعلق به حوزه اخلاق و پیامدهاى یك عمل است، نظرى ابراز دارد
در فیزیک هیچ فلسفه ای غایت اندیشه های فلسفی نیست و هرگاه فلسفه ی خاصی به چنین اعتباری برسد، با اندیشمندان و مردم آن خواهد شد که در قرون وسطی شد. سیاه ترین دوران زندگی انسان زمانی بود که فلسفه و فیزیک ارسطویی از حمایت دینی برخوردار و غایت فلسفه ی علوم طبیعی قلمداد شد. در قرون وسطی گزاره های علمی، زمانی معتبر بودند که با گزاره های پذیرفته شده ی قبلی سازگار بودند. پس آزمون گزاره های جدید عملی بیهوده شمرده می شد و تنها سازگاری آنها با گزاره های قبلی کفایت می کرد. علاوه بر آن بانیان گزاره های ناسازگار با مجازات رو به رو می شدند. آتش زدن برونو و محاکمه ی گالیله به همین دلیل بود. بنابراین نتیجه ی آزمایشهای گالیله بیش و پیش از آنکه یک تلاش علمی باشد، یک حرکت انقلابی برای سرنگونی یک نظام فکری و حکومتی بر اندیشه ی انسان بود
لازم است یاد آور شوم که اندیشه ی روش استقرایی بعد از ترجمه ی آثار دانشمندان اسلامی بویژه ایرانیان به لاتین مورد توجه قرار گرفت. آزمایشهای گالیله با تدریس کارهای خواجه نصیرالدین طوسی و خیام توسط استادانی چون جان والیس در دانشگاه های اروپا همزمان بود. و همه اینها بعد از ترجمه ی آثار الهازن (ابن هیثم) به لاتین بود. الهازن اولین کسی است که به بررسی خواص نور پرداخت
فرانسیس بیكن فیلسوف انگلیسى براى اولین بار در كتاب خود با نام "ارگانون جدید"، كه نام آن برگرفته از كتاب ارسطو با نام ارغنون است، روش هاى تحقیق را مورد بررسى قرار داد و جان استوارت میل نیز به دنبال او در كتاب منطق خود بحث درباره شیوه هاى تجربى را بسط داد. البته برخى بر این باورند كه سخن از استقرا و منطق عملى را اولین بار نظر کوهن مبنى بر این كه، تكامل علوم، انقلابى و با تغییرات مفهومى ناگهانى است، مورد قبول همگان نیست. همچنین نحوه کشف پنیسیلین توسط فلمینگ نشان داد که نطریه پوپر هم فاقد اعتبار عام است. با این وجود دو نظر کوهن و پوپر نسبت به سایر نظرات فلسفه ی علمی رواج بیشتری دارند.
پیشرفت هاى بعدى فیزیک موجود جدیدی ى به نام اطلاعات را هم به لیست ماده و انرژى افزود. حتى شواهدى وجود دارد که نشان می دهد انتقال اطلاعات در ذرات اتمى سریعتر از نور است. این پدیده لزوم مدلى بهنر از نسبیت را آشکار ساخته است، چرا که نسبیت اساسأ اهمیتى براى اطلاعات در مجموعه ى تشکیل دهنده ى جهان قائل نیست.
نسبیت درک جدیدی از هندسه مطرح مى کند که مبانى جهان بینى بظاهر تغییر ناپذیر ما را دگرگون مى سازد. یعنی در حقیقت این پیش فرض ها، خود در مجموعه اى از اعتقادات و استدلات فلسفى و علمى پیچیده مى باشند، که در شرایط بحرانى پوسته شان کنار رفته، و تحجر خود را نشان داده، و نیاز به تکامل عالیتر را ضرورى می سازند.
بعنى درک ما از خصلت جهان، ساختمان جهان، مبدا و پایان جهان بصورت پیش فرضى ( گاه ناآگاهانه) در فعالیت هاى علمى ما جاى دارد. بر خلاف تصور تجربه گرابان، مطالعه این مبانى بى مصرف نبوده، بلکه ممکن است که اسباب دگرگونى هاى بنیادى علوم را فراهم آورد.
تازه بیش از نسبیت مى بایست پیشرفت هاى بعدى در علم فیزیک یعنى نظریه های کوانتوم در فیزیک هسته اى را بررسى نمود. این پیشرفت ها برخى از پایه اى ترین تصورات عقل سلیم ما از جهان، نظیر علیت را، زیر سنوال کشیده اند. علیت که علت بر معلول تقدم دارد، و نه بر عکس.
در تجربه هاى عادى روزانه معمولأ علیت در رابطه با پدیده هاى مادى درک مى شود. در حالیکه در مکانیک کوانتوم رابطه ی علت و معلول را باید از طریق انتقال اطلاعات مورد بررسی قرار داد. بنابرابن اگر پدبده هاى جهان ترکیبى از ماده، انرژى و اطلاعات تلقى شوند، در آنصورت علیت از زوایه یک خاصیت پدبده مورد نظر ممکن است با علیت از زاویه خاصیت دیگر آن در نقطه مقابل هم قرار گیرد. در نتیجه ممکن است که کل مفهوم متافیزبکى تقدم و تأخر را مجبور شویم در چارچوب دیگرى مطرح کنیم.
فیزیک کوانتوم به ما آموخت که محدودیت مفاهیم علت و معلول درهر عرصه را نیز درک کنیم و با حدود این "عمومى ترین" قانون طبیعت نیز آشنا شویم.
قانون علمی
اصطلاحات فرضیه، مدل، نظریه، قانون، معناى متفاوتى در علم با گفت وگو هاى روزمره دارند. دانشمندان از واژه مدل چیزى را مدنظر دارند كه مى تواند پیش بینى كند و مى توان آن را با آزمایش یا مشاهده آزمود. فرضیه ادعایى است كه توسط آزمایش و تجربه نه به تایید كامل مى رسد و نه كاملاً رد مى شود. یك قانون طبیعى، یك تعمیم و نتیجه گیرى كلى بر مبناى مشاهدات تجربى است. غیردانشمندان، از آنچه دانشمندان، آن را نظریه مى نامند، معناى درستى ندارند. معمولاً استفاده عمومى واژه نظریه براى ارجاع به عقیده هایى است كه دلیل محكمى براى آنها نیست. اما دانشمندان، این واژه را براى ارجاع به عقیده هایى به كار مى برند كه در آزمون هاى مكرر، سربلند بوده اند. وقتى دانشمندان از نظریه هاى، الكترومغناطیس و نسبیت صحبت مى كنند،اینها ایده هایى است كه در آزمون هاى تجربى دقیق و موفقیت آمیز بوده اند. البته استثنائاتى هم وجود دارد مانند نظریه ریسمانها كه مدلى با آینده اى روشن به نظر مى آید اما شواهد تجربى كافى براى برترى آن بر مدل رقیب وجود ندارد
نظریه هاى مفید و سودمند خاصى كه در طول زمان از آزمون ها، موفق بیرون آمده اند و قدرت پیش بینى و توصیف محدوده بسیار وسیعى از پدیده ها را دارا هستند، به عنوان قانون طبیعى شناخته مى شوند. البته اكثر دانشمندان بر این باورند كه توصیفات ما از قوانین طبیعى موقتى و گذرا هستند و اگر شواهد جدیدى مخالف با آنها پیدا شوند، نظریه هاى قابل تجدید نظر هستند. چون دانشمندان، ادعاى معرفت مطلق ندارند و حتى در مورد نظریه هاى بنیانى و پایه اى اگر داده ها و مشاهدات جدید با آنها متناقض باشند، باید كنار گذاشته شوند. قانون گرانش نیوتنى، مثال بارزى از آن است.
این قانون توسط آزمایش هایى كه در رابطه با حركت در سرعت هاى بالا انجام شد، نقض شد. البته خارج از این شرایط، قوانین نیوتن، توصیف بسیار عالى از حركت و جاذبه دارند اما نسبیت عام اینشتین نه تنها، تبیین تمام پدیده هایى را كه توسط قوانین نیوتن توضیح داده مى شود، دربرمى گیرد، بلكه این موارد خاص را هم به خوبى تبیین مى كند
نقش متقابل ریاضیات و فیزیک
برخى از متفكرین، ریاضیدان ها را دانشمند مى دانند، چون برهان هاى ریاضى را معادل با آزمایش هاى تجربى مى گیرند، اما برخى دیگر ریاضى را علم نمى شناسند. آنها استدلال مى كنند كه نظریه ها و فرضیه هاى ریاضى قابل آزمون تجربى نیست. چه ریاضى را “علم” بدانیم یا ندانیم، نكته مهم این است كه ریاضى براى علم ضرورى است. مشاهدات جمع آورى شده در علوم تجربى و سنجش آنها نیازمند استفاده از ریاضیات است. حساب احتمالات و آمار و حساب دیفرانسیل و انتگرال، شاخه هایى از ریاضیات هستند كه در علوم تجربى از آنها استفاده مى شود. ریاضیات در واقع ابزارى مفید براى توصیف و شناخت جهان است
هیچ دانشی به اندازه ی فیزیک از ریاضیات بهره نبرده و در عین حال هیچ دانشی مانند فیزیک در توسعه ی ریاضیات نقش نداشته است. قوی ترین و کاربردی ترین شاخه های ریاضی نظیر حساب دیفرانسیل و آنالیز برداری توسط فیزیکدانان ابداع شده یا توسعه یافته است. اما تحول هیچ بخشی از ریاضیات مانند هندسه متاثر از کشفیات فیزیکی نبوده است. هرچند برخی از ریاضی دانان، ریاضیات را یک دانش مجرد و انتزاعی می دانند که مستقل از پدیده های فیزیکی قابل بحث است، اما ذهنیت بانیان آن متاثر از عینیت فیزیکی بوده است. قرنها قبل از آنکه فیثاغورث قضیه ی معروف خود را ارائه کند، اهالی بین النحرین آن را بکار می بردند. قرنها پیش از اقلیدس برای ساختن اهرام مصر از اصول هندسه ی اقلیدسی استفاده شده است. صورت بندى «اقلیدس» از هندسه تا قرن نوزدهم پررونق ترین كالاى فكرى بود و پنداشته مى شد كه نظام اقلیدس یگانه نظام هندسی در طبیعت است
در قرن نوزدهم دو ریاضیدان بزرگ به نام «لباچفسكى» و «ریمان» دو نظام هندسى را صورت بندى كردند كه هندسه را از سیطره اقلیدس خارج مى كرد. هندسه اقلیدسى مدلى براى ساختار نظریه هاى علمى بود و نیوتن و دیگر دانشمندان از آن پیروى مى كردند. هندسه اقلیدسى بر پنج اصل موضوعه استوار است و قضایاى هندسه با توجه به این پنج اصل اثبات مى شوند. اصل موضوعه پنجم اقلیدس مى گوید: «به ازاى هر خط و نقطه اى خارج آن خط، یك خط و تنها یك خط به موازات آن خط مفروض مى تواند از آن نقطه عبور كند.» هندسه «لباچفسكى» و هندسه «ریمانى» این اصل موضوعه پنجم را مورد تردید قرار دادند. در هندسه «ریمانى» ممكن است خط صافى كه موازى خط مفروض باشد از نقطه مورد نظر عبور نكند و در هندسه «لباچفسكى» ممكن است بیش از یك خط از آن نقطه عبور كند. با اندكى تسامح مى توان گفت این دو هندسه منحنى وار هستند. بدین معنا كه كوتاه ترین فاصله بین دو نقطه یك منحنى است.
هندسه اقلیدسى فضایى را مفروض مى گیرد كه هیچ گونه خمیدگى و انحنا ندارد. اما نظام هندسى لباچفسكى و ریمانى این خمیدگى را مفروض مى گیرند. (مانند سطح یك كره) همچنین در هندسه هاى نااقلیدسى جمع زوایاى مثلث برابر با 180 درجه نیست. (در هندسه اقلیدسى جمع زوایاى مثلث برابر با 180 درجه است.) ظهور این هندسه هاى عجیب و غریب براى ریاضیدانان جالب توجه بود. اما اهمیت آنها وقتى روشن شد كه نسبیت عام اینشتین توسط بیشتر فیزیكدانان به عنوان جایگزینى براى نظریه نیوتن از مكان، زمان و گرانش پذیرفته شد. چون صورت بندى نسبیت عام اینشتین مبتنى بر هندسه «ریمانى» است. در این نظریه هندسه زمان و مكان به جاى آن كه صاف باشد منحنى است. اینشتین براى تبیین حركت نور از هندسه نااقلیدسى استفاده كرد. بدین منظور هندسه «ریمانى» را برگزید
اینشتین معتقد بود واقعیات هندسه ریمانى را اقتضا كرده اند. نور بر اثر میدان هاى گرانشى خمیده شده و به صورت منحنى در مى آید یعنى سیر نور مستقیم نیست بلكه به صورت منحنى ها و دایره هاى عظیمى است كه سطح كرات آنها را پدید آورده اند. نور به سبب میدان هاى گرانشى كه بر اثر اجرام آسمانى پدید مى آید خط سیرى منحنى دارد. براساس نسبیت عام نور در راستاى كوتاه ترین خطوط بین نقاط حركت مى كند اما گاهى این خطوط منحنى هستند چون حضور ماده موجب انحنا در مكان - زمان مى شود
در نظریه نسبیت عام گرانش یك نیرو نیست بلكه نامى است كه ما به اثر انحناى زمان _ مكان بر حركت اشیا اطلاق مى كنیم. آزمون هاى عملى ثابت كردند كه شالوده عالم نااقلیدسى است و شاید نظریه نسبیت عام بهترین راهنمایى می باشد كه ما با آن مى توانیم اشیا را مشاهده كنیم. اما مدافعین هندسه اقلیدسى معتقد بودند كه به وسیله آزمایش نمى توان تصمیم گرفت كه ساختار هندسى جهان اقلیدسى است یا نااقلیدسى. چون مى توان نیروهایى به سیستم مبتنى بر هندسه اقلیدسى اضافه كرد به طورى كه شبیه اثرات ساختار نااقلیدسى باشد. نیروهایى كه اندازه گیرى هاى ما از طول و زمان را چنان تغییر دهند كه پدیده هایى سازگار با زمان - مكان خمیده به وجود آید. این نظریه به قراردادگرایى مشهور است كه نخستین بار از طرف ریاضیدان و فیزیكدان فرانسوى «هنرى پوانكاره» ابراز شد
منبع:
کتاب الکترونیکی ماورای کوانتوم
فلسفه فیزیک فصل اول
http:// www.cphtheoryofeverything.com/Ebook1-1falasafeph.htm
چرا رنگین کمان به صورت « کمان » دیده می شود ؟
اولین کسی که به طور جدی در باره این مسئله مطالعه کرد رنه دکارت بود . قبل از دکارت کسانی مانند قطب الدین شیرازی یا تیودوریك در این باره تحقیق کرده بودند . دکارت با توجه به قوانین شکست همزمان ولی به طور جداگانه از اسنل ( بنیان گذار اصلی قوانین شکست و بازتاب ) به شرح رنگین کمان پرداخت و در سال 1637 نتایج خود را منتشر کرد .
یکی از دوستان مطلبی در این باره نوشته بودن و چون مختصر است همون مطلب رو اینجا می گذارم.
اول از همه توجه كنیــد كـه قطـره هـای آب در حـال سـقوط كروی شكل اند ، پس به سراغ نحوه برهــم كنـش یـك پرتـو نـور سـفید ، بـا یـك كـره شـفاف مـی رویـم . اگر كمـی بـــا چگونگی شكل گیری رنگین كمان آشنا باشید می دانیــد كـه رنگین كمان اصلی را مجموعه پرتوهایی كه در مرز قطرهوا، دوبار شكسته و یك بــار بـاز تـابیده انـد، مـی سـازند و چـون ضریب شكست آب برای رنگهای مختلف متفاوت است، نور سفید در ضمن این شكســت هـا بـه اجـزای رنـگیاش تجزیـه میشود، اما نور خورشید پیوسته است و در تمــام نقـاط رو بـه نور قطره با آن برخورد می كند كه شرایط بازتاب و شكســت در هر یك از این نقاط ، متفاوت است.
مثلا پرتو نوری كه راستای آن از مركز قطره می گذرد، بدون شكست وارد آن شده و در سوی دیگر باز تابیده مــی شـود و روی همان مسیر ورودی بــه بـیرون بـر مـی گردد. بـه عبـارت دیگر پرتو به وسیله قطره 180 درجه تغییر جهت می دهــد، در مقابل اگر پرتو نور مماس بر قطره به آن بتابد، می توانید ببینید كه هنگام ورود به بیشـترین مـیزان ممكـن مـی شـكند و پرتـو خروجی با پرتو خروجــی بـا پرتـو ورودی زاویـه حـدود 165 درجه می سازد، بررسی بیشتر نشان می دهد كه در بین این دو وضعیت حدی ، زاویه انحـراف زاویـه بیـن پرتـو خروجـی و ورودی از 180 درجه كاهش می یابد بــه مقـدار كمینـه 138 درجه می رسد و سپس دوباره تا 165 درجه بالا مــی رود، امـا چون در اطراف مقدار كمینه، تغیـیر زاویـه كـم اسـت، بخـش بزرگی از نور فـرودی ، در حـول و حـوش ایـن زاویـه 138 درجه از قطره خارج می شود. به عبــارت دیـگر ، شـدت نـور خروجی در تمام زوایا یكسان نیست و بیشتر نـور رنگینـی كـه از قطره بیرون می رود، با جهت تابش خورشید، زاویه حــدود 138 درجه یا معادل آن 42 درجه می سازد. البته ایــن زاویـه، بستگی به رنگ پرتو دارد و بین 40 تا 42 درجه برای رنگهای قرمز تا بنفش متفاوت است. بنابراین می توان تصور كـرد كـه تنها در زوایای حــدود 42 درجـه ، پرتوهـای رنـگی بـه طـور مؤثر از قطره خارج می شوند.
حالا تصور شكل رنگین كمــان، كـار سـاده ای اسـت، فـرض كنید در بعد از ظــهر ، خورشـید در حـال تـابش و فضـا پـر از قطره های كروی آب است و شما هم پشت به خورشــید و رو به شرق ایستاده اید، در این وضعیت نور رنــگی كـه بـه چشـم شما می رسد، مجموعه نورهای خـارج شـده از تمـام قطراتـی است كه خط واصل چشم شما و آنها با راستای نور خورشید، زاویه بین 40 و 42 درجه می سازد.
مكان هندسی این قطره ها مخروطی بــه رأس چشـم شماسـت كه نیم زاویه رأس آن حدود 42 درجه است. چیزی كه شما از رأس این مخروطی می بینید مقطع آن است، یعنی یك نوار دایره ای به پهنای زاویه ای بین 40 و 42 درجه كه رنگهای قرمز تا بنفش را در خــود جـای داده اسـت، البتـه
سطح افق، این دایره را قطع می كند و چون قطـرات آب تنـها در هـوا حضـور دارنـد، شـما تنـها كمـانی از یـــك دایــره را میبینید. این كمان، وقتی پرتو خورشید موازی با افـق اسـت، یعنی هنگام غروب به بیشینه خــود مــی رسـد و بـه نیـم دایـره تبدیل می شود. البته در آســمان و مثـلا از درون هـواپیمـا در شرایط مساعد می تـوان رنگیـن كمـان دایـره ای را هـم دیـد.
بیشتر اینجا

آنطرف رنگین کمان کجاست؟
وقتی در طول بارندگی فقط یك رنگین كمان می بینیم در واقع چند رنگین كمان وجود دارد؟ پاسخ این سؤال آنطور كه فكر می كنید ساده نیست! وقتی نور وارد یك قطره آب می شود، در داخل قطره بازتاب كرده، و آنچه به چشم ما باز می تابد رنگین كمان را تشكیل می دهد. هر قطره باران، نوری را كه واردش می شود در تمام جهات ممكن بازتابانده و می شكند. اولین بار كه نور با قطره برخورد می كند، یك پرتو كسری از آن نور بازتاب می كند و و بقیة آن در طول قطره حركت می كنند تا به پشت قطره از سمت داخل برخورد كنند. دوباره، مقداری از نور شكت خورده و مقداری بازتاب می كند. در هر برخورد با سطح سطح داخلی قطره، مقداری از نور باز می تابد و در قطره می ماند، و باقیماندة آن خارج می شود. بنابراین پرتو های نور می توانند بعد از یك، دو، سه بازتاب داخلی یا بیشتر از قطره خارج شوند.
وقتی شما دو رنگین كمان می بینید، اولین یا اصلی ترین كمان در زاویة 42 درجه، با نور قرمز در بیرون و نور بنفش در داخل به طور واضح دیده می شود. كماان دوم همیشه كم رنگ تر بوده و بواسطة بازتاب دوم با رنگهای معكوس (بنفش در بیرون و قرمز در درون) در زاویة 51 تشكیل می شود. اسحاق نیوتن یك معادله ریاضی بر حسب اندازه زاویة رنگین كمانها بعد از بازتاب N اُمِ داخل قطره بدست آورد. او معتقد بود كه در بازتاب سوم نور كافی وجود ندارد كه در واقع شخص آنرا ببیند، از اینرو هرگز مسئله را برای 3=N حل نكرد. ادموند هالی، بعد از نامگذاری ستارة دنباله دار هالی، محاسبات را بر دوش گرفت و كشف كرد كه سومین رنگین كمان در زاویة 40 درجه و 20 ثانیه تشكیل می شود، و شگفت زده شد. این رنگین كمان نبایستی در مقابل خورشید تشكیل شود بلكه دور تا دور خورشید تشكیل می شود! دو هزار سال بود كه بشر به اشتباه در طرف دیگر آسمان در جستجوی این كمان بود.
منبع:
http:// robot.ir/blog
در اوایل قرن نوزدهم، موفقیت نظریه های علمی، مارکی دو لاپلاس را متقاعد ساخته بود که جهان به طور دربست از جبر علمی پیروی می کند. وی معتقد بود اگر وضعیت جهان در لحضه ای معین از زمان کاملا معلوم باشد، می توان وضعیت آن را در زمانهای بعدی نیز به راحتی با قوانین علمی پیش بینی نمود. به طور مثال اگر وضعیت خورشید و سایر سیارات منظومه شمسی را در زمانی معین داشته باشیم می توانیم وضعیت منظومه شمسی را در هر زمان دلخواه توسط قوانین گرانش نیوتون پیش بینی کنیم. این مسئله در مکانیک کلاسیک کاملا بدیهی به نظر می رسد و می توان آن را به راحتی اثبات نمود. اما لاپلاس از این هم فراتر رفت و گفت این مسئله برای تمامی پدیده ها از جمله رفتار بشر صادق است و قوانین مشابهی وجود دارد که تمام پدیده های جهان را پیش بینی می کند.
با اینکه این مطلب با مخالفت بسیاری از افراد که می پنداشتند این دیدگاه به آزادی خداوند در دخالت در امور جهان خدشه وارد می کند، اما تا اوایل قرن حاظر این فرض، تنها فرض مورد قبول اهل علم باقی ماند. یکی از نخستین نشانه های سست بودن این باور کارهای دانشمندان انگلیسی، لرد ریلی و سر جیمز جینز بود. آنها با ارائه قانون مشهور خود (قانون ریلی جینز)، نشان دادند که یک جسم داغ مثل یک ستاره باید به طور نا متناهی انرژی تابش کند. برای نمونه یک جسم داغ باید همان مقدار انرژی در قالب امواج با بسامدهای یک و دو ملیون ملیون موج در ثانیه تابش کند که در قالب امواج با بسامدهای دو و سه ملیون ملیون موج در ثانیه تشعشع می کند. از آنجا که تعداد امواج تابش شده در ثانیه نامحدود است، میزان انرژی تابشی نیز نا متناهی خواهد بود.
برای اجتناب از این نتیجه مضحک، دانشمند آلمانی ماکس پلانک در سال 1900 اظهار داشت که امواج الکترو مغناطیسی می توانند به میزان دلخواهی گسیل شوند اما این گسیل در بسته های معینی بنام کوانتوم انجام می پذیرد. به علاوه هر کوانتوم مقدار معینی انرژی داراست که رابطه مستقیمی با بسامد موج دارد ( E=hn). بنابراین در فرکانسها بالا گسیل یک کوانتوم منفرد انرژی بیشتری نیاز دارد. از این رو تابش در بسامدهای بالا کاهش می یابد و میزان انرژی ای که جسم از دست می دهد، مقداری معین و متناهی می شود.
در سال 1926 دانشمند آلمانی دیگری بنام ورنر هایزنبرگ، با استفاده از فرضیه پلانک، اصل معروف خود را بنام اصل عدم قطعیت تدوین نمود. برای پیش بینی وضعیت بعدی یک جسم باید وضعیت و سرعت کنونی آن را اندازه گیری نماییم. بدیهی است برای محاسبه باید ذره را در پرتو نور مورد مطالعه قرار دهیم. برخی از امواج نور توسط ذره پراکنده خواهند شد و در نتیجه وضعیت ذره مشخص می شود. اما دقت اندازه گیری وضعیت یک ذره به ناگزیر از فاصله بین تاجهای متوالی نور کمتر است. برای تعیین دقیق وضعیت ذره باید از نوری با طول موج کوتاه استفاده نمود اما بنا بر فرض کوانتوم پلانک نمی توانیم هرقدر که دلمان خواست مقدار نور را کم کنیم می توانیم حد اقل از یک کوانتوم نور استفاده کنیم. این کوانتوم ذره را متأثر خواهد ساخت و به طور پیش بینی ناپذیری سرعت آن را تغییر خواهد داد. از طرف دیگر برای آنکه بتوانیم وضعیت ذره را دقیقتر محاسبه نماییم باید از نوری با طول موج کوتاهتر استفاده نماییم و در این صورت انرژی هر کوانتوم نور افزایش یافته و سرعت ذره بیشتر دستخوش تغییر خواهد شد. و این بدان معنااست که هرچه بخواهیم مکان ذره را دقیق تر اندازه بگیریم دقت اندازه گیری سرعت آن کمتر می شود و بالعکس. هایزنبرگ نشان داد عدم قطعیت در اندازه گیری مکان ذره ضرب در عدم قطعیت در سرعت آن ضرب در جرم ذره نمی تواند از عدد معینی که به ثابت پلانک معروف است کمتر شود. همچنین این حد به راه و رش اندازه گیری وضعیت و سرعت ذره بستگی نداشته و مستقل از جرم ذره است. اصل عدم قطعیت هایزنبرگ، خاصیت بنیادین و گریز ناپذیر جهان است.
این اصل مهر پایانی بود بر نظریه لاپلاس. تنها در صورتی که مشاهده جهان به صورتی باشد که در آن اختلالی ایجاد نکرده و وضع فعلی آن را تغییر ندهد، می توانیم امیدوار باشیم که اصل عدم قطعیت راه ما را برای شناختن رویدادهای آینده سد نخواهد کرد. که البته این امر کاملا غیر ممکن است زیرا تنها ابزار شناسایی ما امواج می باشند. اما هنوز می توان تصور کرد که مجموعه ای از قانونها وجود دارد که برای موجودات ماوراء طبیعی ای که می توانند بدون استفاده از امواج، جهان را مشاهده کنند، چند و چون رویدادها را به طور کامل تعیین می کند. با این حال مدلهای اینچنینی از جهان، چندان دردی از ما موجودات فانی و معمولی این دنیا دوا نمی کند. بهتر است به اصل صرفه جویی که به تیغ اکام مشهور است پایبند باشیم و همه جنبه های نظریه را که مشاهده پذیر نیست را کنار بگذاریم.
منبع:
http://daneshnameh.roshd.ir
برنامه نویسی
(27)
نرم افزار
(33)
شیمی
(5)
آموزش
(23)
روانشناسی
(26)
کلمات بزرگان
(11)
تصاویر هنرمندان
(3)
ورزشی
(6)
جون من بخند!
(23)
پزشکی
(16)
موبایل
(12)
نمونه سوال فیزیک۱
(1)
نمونه سوال فیزیک۲
(2)
نمونه سوال فیزیک۳
(0)
نمونه سوال فیزیک۱و۲ پیش
(0)
English
(7)
شعر
(20)
داستان
(8)
رشته های دانشگاهی
(6)
سایت های برتر
(8)
عمومی
(126)
سخنی با شما
(25)
تصاویر
(70)
اخبار IT
(68)
نوابغ ایران
(12)
آیا می دانید؟
(22)
اخبار
(91)
هنری
(8)
ادبی
(30)
کتاب
(4)
مصاحبه
(3)
مقالات
(25)
هوا فضا
(2)
ریاضی
(12)
رایانه
(16)
فیزیک
(9)
ترفندوهک
(16)
معارف
(47)
فرهنگ
(8)
سخت افزار
(8)
گرافیک و انیمیشن
(2)
30a30
(3)