تبلیغات
زرسازان(اخبار-برنامه نویسی-کامپیوتر) - مطالب ادبی

                           زرسازان(اخبار-برنامه نویسی-کامپیوتر) 


حدیث روز

   اندیشه زر است.... اگر در دستانت بگیری!

 
اخبار پربیننده سایت تابناک
روانشناسی
روانشناسی
برنامه نویسی
برنامه نویسی
آیا میدانید
آیا میدانید
***پروژه دانشجویی***

پروژه دانشجویی ,پروژه های دانشجویی مهندسی کامپیوتر asp.net(پروژه پایانی کارشناسی کامپیوتر آموزشگاه تحت وب ASP.NET & C#پایگاه داده SQL Server 2005)

دانلو دپروژه دانشجویی پروژه های دانشجویی مهندسی نرم افزار c#.net

پروژه دانشجویی کتابخانه با فایل  c++

پروژه دانشجویی فروشگاه اینترنتی sql server ,vb.net

پروژه دانشجویی منچ با C++

پروژه دانشجویی مدیریت هتل با مستندات uml با ابزار php ,mysql

بازی تخته نرد Backgammon با TC++

بپروژه دانشجویی گرافیکی پیمایش همه خانه های شطرنج بوسیله اسب با TC++

پروژه دانشجویی گرافیکی زیردریایی با TC++

چهار پروژه دانشجویی گرافیکی 1.شبیه ساز چهار راه 2.شبیه ساز فرود گاه 3.اتش بازی 4.بازی نقطه خور با TC++

پروژه دانشجویی اسکنر scanner برای درس کامپایلر با TC++

پروژه دانشجویی مشخص کردن این که این تاریخ چند شنبه است با TC++

پروژه دانشجویی تبدیل تاریخ میلادی به شمسی با TC++

پروژه دانشجویی حل مسیله 8 هشت وزیر شطرنج که یکدیگر را تحدید نکنند

برنامه کتابخانه دارای شاخص ( index) و امکان جستجوی دودویی در شاخص

 برنامه شطرنج به زبان ++C در محیط VS 2008 به صورت کامل و با استفاده از فایل

 

چهارشنبه 26 مهر 1385

شعر-منزوی

نویسنده: ادیب   طبقه بندی: ادبی، 

 

 

 

شعر معاصر ایران: حسین منزوی

 

 

حسین منزوی (١٣٨٣-١٣٢٥) 

حسین منزوی را باید از بزرگ‌ترین غزل‌سرایان معاصر دانست که ضمن وفاداری به ساختار سنتی غزل، در زبان و دایره‌ی واژگان نوآوری‌های دل‌نشینی را رقم زد. شعر او بیش‌تر حول مضامین عاشقانه می‌چرخد، با این حال از روی‌کردهای اجتماعی تهی نیست.

 

این شاعر غزل‌سرا در مهرماه سال ١٣٢٥ خورشیدی در شهر زنجان متولد شد و تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته‌ی ادبیات دانشگاه تهران ناتمام رها کرد و به رشته‌ی جامعه‌شناسی روی آورد، اما پس از مدتی به زادگاه خود برگشت و تا زمان مرگ در این شهر باقی ماند. «عشق در حوالی فاجعه»، «از ترمه و تغزل»، «از کهربا و کافور»، «از شوکران»، «شکر» و «این ترک پارسی‌گوی» (تحلیل و بررسی شعر شهریار)، از مجموعه آثار این شاعر است.

 

او بامداد چهارشنبه ١٦ اردی‌بهشت ٨٣ در سن ٥٨ سالگی براثر عارضه‌ی قلبی و بیماری ریوی در تهران درگذشت.

 

دو غزل زیبا از این شاعر بزرگ را می‌خوانیم.

 

(١)

 

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

 

پلنگ من ـدل مغرورم‌ـ پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ـماه بلند من‌ـ ورای دست رسیدن بود

 

***

 

گل شکفته خداحافظ، اگر چه لحظه‌ی دیدارت

شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود

 

من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری

که هر دو باورمان ز آغاز، به یک‌دگر نرسیدن بود

 

اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری، مدام گرم دمیدن بود

 

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من

فریب‌کار دغل‌پیشه، بهانه‌اش نشنیدن بود

 

***

 

چه سرنوشت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود

 

(٢)

 

تا صبح‌دم به یاد تو شب را قدم زدم

آتش گرفتم از تو و در صبح‌دم زدم

 

با آسمان مفاخره کردیم تا سحر

او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

 

او با شهاب بر شب تب‌کرده خط کشید

من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

 

تا کور سوی اخترکان بشکند همه

از نام تو به بام افق‌ها ،‌ علم زدم

 

با وامی از نگاه تو خورشیدهای شب

نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

 

هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود

تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

 

تا عشق، چون نسیم به خاکسترم وزد

شک از تو وام کردم و در باورم زدم

 

از شادی‌ام مپرس که من نیز در ازل

همراه خواجه قرعه‌ی قسمت به غم زدم

 

علی ای همای رحمت

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را»

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

التماس دعا!

سه شنبه 21 شهریور 1385

چه زیباست در فراق یار گریستن...

نویسنده: حمیدرضا   طبقه بندی: ادبی، 

چه زیباست در فراق یار گریستن

چه زیباست در فراق یار گریستن.چه زیباست تحمل سختی های زندگی تنها به امید وصل یار.چه زیباست به غیر از او كسی را نخواستن و فداكاری كردن به خاطر عشق او

وچه زیباست كه قلبمان به خاطر او می تپد و تك تك سلولهایمان تنها او را می خواهند.چه زیباست اند یشیدن به او و با او در خواب ملاقات كردن و چه د لپذ یر است لحظه ای كه تو را در آغوش می كشد و تو در آن لحظه مرگت را از خدا می خوای

از خدا می خواهی جان تو را زمانی بگیرد كه در آغوش او هستی و او پیشانی ات را می بوسد و قصه ی عشق را در گوشت تكرار می كند.از خدا می خواهی زند گی بایستد، جهان و زمان حركت نكنند تا این لحظات تمام نشوند. می خواهی این عشق پاك به ناپاكی های دنیا آلوده نشود و همچنان پاك باقی بماند.از خدا     می خواهی همیشه او یارت باشد و تو هم همیشه یار او باشی، او شاهزاده خانم زیبا ی رویاهای تو باشد و تو نیز شاهزاده قصه ی زندگی او ....

اما نه جهان و زمان می ایستد و نه آن عشق پاك همچنان پاك می ماند و نه تو همیشه یار او می مانی .ولی تو كه عاشق واقعی هستی هیچ وقت عشق او را از یاد نخواهی برد.

حتی بعد از مرگ...

با تشکر از حسین

جمعه 9 تیر 1385

لحظه دیدار...

نویسنده: حمیدرضا   طبقه بندی: ادبی، 

منبع:

مرگبار

یکشنبه 7 خرداد 1385

داستان من وگلی....

نویسنده: ادیب   طبقه بندی: ادبی، 

˜ من و گلی...                 

   (برای گلی)

با چشم‌های سیاه و سرمه كشیده‌اش، كیفم را می‌گیرد و می‌گوید: «سلام، صبح بخیر كوچولو...»

و من می‌گویم: «سلام، خانم مربی...گلی اومده؟...»

- «آره. توی اتاق بازیِ...»

می‌دوم طرف اتاق بازی. گلی با سحر مامان‌بازی می‌كنند، من هم بابا می‌شوم. از اتاق می‌روم بیرون و وقتی برمی‌گردم برای خانه و بازی یك بیسكویت می‌آورم.

آنطرف‌تر، محسن و هادی و سروش جنگ‌بازی می‌كنند. برای چندمین بار،  هادی خودش را به كشتن می‌زند؛ اما زود زنده می‌شود و فرار می‌كند.

به هركدام ما، پنج بیسكویت می‌رسد. سحر یك سیب دارد كه تنهایِ‌ تنها می‌خورد. یك‌ لحظه تاب خالی می‌شود و با گلی طرف تاب می‌رویم. گلی مرتب می‌گوید: «تندتر...تندتر هُل بده...» و من می‌ترسم كه روی زمین بیفتد. پیاده می‌شود و داد می‌زند: «تو بلد نیستی هُل بدی...» و قهر می‌كند؛ خودم سوار تاب می‌شوم.

محسن با قد كوتاه و تپل، چشم‌های درشت و مژه‌های بلندش، همیشه رقیبم بود. امروز محسن یك ماشین آتش‌نشانی بزرگ و قشنگ همراه خودش آورده. همة بچه‌ها دورش جمع شده‌اند. چند تا آچار كوچك پلاستیكی هم دارد. به هیچ‌كس اجازه نمی‌دهد كه به ماشین دست بزند. گلی یكی از عروسك‌هایش را روی سرز ماشین می‌گذارد. محسن می‌خندد و ماشین را روی زمین با نخ می‌كشد. گلی هم دنبال ماشین می‌دود.

توپ را برمی‌دارم و تنها بازی می‌كنم. صدای خندة گلی از آنطرف اتاق توی سرم می‌پیچد؛ توپ را محكم با پا می‌زنم. توپ به ماشین می‌خورد. ماشین روی زمین چند تكه می‌شود. محسن می‌دود طرفم و یقة مرا می‌چسبد. با پا می‌زنم توی شكمش و او با مشت توی صورت من می‌زند. بچه‌ها دور ما جمع می‌شوند...

```

گریه می‌كنیم و خانم مربی می‌گوید: «شما دو تا از بس دعوا می‌كنید از دستتون خسته شدم، دیگه نمی‌خواد بیاید مهد. اصلاً می‌فرستمتون حموم سوسكی، از فردا باید برید توی بچه شیرخوره‌ها كه جیش می‌كنند...»

بعد به خانه‌مان تلفن می‌كند. یك ساعت بعد از ما قول می‌گیرند كه با هم دوست باشیم. دست همدیگر را می‌گیریم. ما را می‌بخشند. توی اتاق برمی‌گردیم. سحر و هادی با تكه‌های ماشین بازی می‌كنند. گلی طرف من می‌آید. دست می‌گذارد روی سرم و می‌گوید: «سرت درد می‌كنه؟...» دست می‌برم داخل جیبم و یك مشت مغز بادام توی دست گلی می‌ریزم. می‌خندد و داخل جیب لباس قرمزش می‌گذارد. یك‌ لحظه ناخن‌های لاك‌زده‌ قرمزش را می‌بینم. انگشتانش را در دست می‌گیرم و لمس می‌كنم. گلی با ذوق می‌گوید كه: «لاك مامانمه...خودش برام زده...» و با غرور ناخن‌های قرمزش را جلوی صورتم می‌گیرد كه بزرگ شده‌ام.

```

مثل هر روز با هم به خانه می‌رویم. جلوی بقالیِ سر كوچه می‌ایستیم و من مثل هر روز دو تا بستنی می‌خرم. گلی موهای كوتاهش را از جلو صورتش كنار می‌زند و بستنی بزرگ‌تر را از من می‌گیرد.

```

تب و لرز دارم. تمام تنم درد می كند. حوصله‌ام سر رفته است. دلم برای مهد و دوستانم تنگ شده. دیگر اسباب‌بازی‌هایم برایم جالب نیست. صدای زنگ توی خانه می‌پیچد و صدای مادر كه می‌گوید: «بفرمایید...» كمی بعد در اتاقم باز می‌شود. گلی یك چادر سفید سرش كرده و با كاسه كوچكی كه در دستش گرفته، جلو می‌آید و قبل از هر چیزی می‌پرسد: «آخی... چرا نیومدی مهد؟!... چی شده؟!...» و من می‌گویم كه دو روز است كه مریضم. او كاسة آش را به من می‌دهد و من شروع به خوردن آش می‌كنم. چادر كوچكش را برمی‌دارد. سراغ كمد من می‌رود و تمام اسباب‌بازی‌‌هایم را بیرون می‌ریزد و من فقط نگاه می‌كنم....

محمدمهدی  طالقانی   **مجله گلستانه

 

 

 

ادامه مطلب ....

نظرسنجی

    به مطالب و عملکرد سایت زرسازان طی یکسال گذشته چه امتیازی می دهید؟





آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :