پناهنده از جهنم
ابراهیم نوبی
فیدل کاسترو مرد و به بهشت رفت. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که نگهبان بهشت به سراغش آمد و به او گفت: متاسفم، اسم شما در لیست بهشت نیست، بنا بر این باید به جهنم بروید.
فیدل به جهنم رفت و وقتی به آنجا وارد شد، شیطان سلام گرم و نرمی با او کرد و به او خوش آمد گفت و از او خواست که جهنم را مثل خانه خودش بداند. فیدل کاسترو هم از استقبال گرم او تشکر کرد و گفت که فقط یک مشکل دارد و آن این که چمدان هایش را در بهشت جا گذاشته است. شیطان گفت: مساله ای نیست. من به دو تا از این شیطانک ها می گویم که بروند و چمدانت را بیاورند.
وقتی شیطانک ها به دروازه بهشت رسیدند دیدند در بسته است. هر چه در زدند کسی در را باز نکرد. ظاهرا نگهبان بهشت برای ناهار رفته بود و در را بسته بود. شیطانک ها با هم فکری کردند و قرار گذاشتند که از روی دیوار بروند بالا و چمدانهای فیدل را بیاورند. هنوز شیطانک ها بالای دیوار بودند که دو فرشته بهشت آنها را دیدند، یکی از آنها به دیگری گفت: ای وای! این فیدل کاسترو هنوز ده دقیقه نیست به جهنم آمده، برایمان دو تا پناهنده از آنجا رسیده است
از :دوم دام ات کام
بازسازی دنیا
پدر روزنامه می خواند٬ اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را ـکه نقشه جهان را نمایش می دادـ جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد.
-«بیا! کاری برایت دارم. یک نقشه دنیا به تو می دهم٬ ببینم می توانی آن را دقیقاْ همان طور که هست بچینی؟»
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است. اما یک ربع ساعت بعد٬ پسرک با نقشه ای کامل برگشت.
پدر با تعجب پرسید:«مادرت به تو جغرافی یاد داده؟»
پسر جواب داد:«جغرافی دیگر چیست؟ پشت همین صفحه تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم٬ دنیا را هم دوباره ساختم.»
کوئلیو
سایه شویی
«در این همه سال که سایه داشته ام
سایه ام را نشسته ام، من.
فکر کردم خیلی چرک و کثیف شده
برای همین امروز از روی دیواری
که بهش تکیه داده بود جداش کردم
و قاطی بقیه رخت چرک ها
گذاشتمش در تشت ظرفشویی.
صابون مایع و سفید کننده و این چیزها
ریختم و گذاشم خیس بخورد ساعت ها
بعد از چلاندن پهنش کردم تا خشک بشود.
سایه اگر آب برود
خیلی جالب است، جداً
نگاهش کنید چه جوری
کوچکتر شده از خود من.
شل سیلور استاین
« اندیشه : كاهی بود، در آخور ما كردند.
تنهایی : آبشخور ما كردند.
نه تو می پایی و نه من
دیده تر بگشا.
مرگ آمد، در بگشا. »
سهراب سپهری
عشق
اندیشه ای دائمی به اوست
و عاشقی
بریدن اندیشه ز غیر او
؛تعلیم ذن بودیدارما؛
« کاری در پیش است، بادبان بركش و مهراس
جوانی را ، بی قطره ای اشك، در پایش فرو ریز.
من و اشك ریختن بر جوانی؟! هرگز!!
صبوری خفه ام میكند.
طاقتم طاق شده است!!
من و تو - آی دل - آفریده شده ایم تا
بالهای ناب آزادی را به زور بازو بگشاییم
و بر راه های برین بفرسائیم.»
گزارش به خاک یونان - نیکوس کازانتزاکیس
؛ و خدا زن را از پهلوی چپ مرد آفرید
آفرید آری خداوند، زن را از پهلوی چپ مرد
نه از سر او تا فرمانروای او باشد
نه از پای او تا لگدكوب امیال او گردد
بلكه از پهلوی او تا برابر با او باشد
و از زیر بازوی او تا مورد حمایت او باشد
و از نزدیكترین نقطه به قلب او
تا معشوق و محبوب او باشد؛
http://shirins.persianblog.c :به نقل از
مژده بده ، مژده بده ، یـار پسندید مرا
سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا
جان دل و دیده منم ، گریه خندیده منم
یار پسندیده منم ، یــــــــار پسندید مرا
کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما، خم شد و بوسید مرا
پرتو دیدار خوشش تافته در دیده من
آینه در آینه شد : دیدمش و دیــد مرا
آینه خورشید شود پیش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببین کـــــآینه تابید مرا
پرتو بی پیرهنم ، جان رها کرده تنم
تا نشوم ســـــــایه خود باز نبینید مرا»
شعراز سایه
« از من نفسی به سعی ساقی مانده ست
وز صحبت خلق بــــــی وفـــــایی مانده ست
از بــــــــــاده دوشـــــــــــین قدحی بیش نماند
از عــــــــمر ندانم که چه بـــــــاقی مانده ست»
« ای دوست، وجود و عدمت اوست همه
ســـــــــرمایه شادی و غمت اوست همه
تو دیــــــــــــــده نداری که بـــــــبینی او را
ورنه ز ســـــرت تا قــــــــدمت اوست همه»
ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش
دلم از عشوه ی شیرین شکر خای تو خوش
همچو گلبرگ طری هست وجود تو لطیف
همچو سرو چمن خلد سراپای تو خوش
شیوه و ناز تو شیرین خط و خال تو ملیح
چشم و ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش
هم گلستان خیالم ز تو پر نقش و نگار
هم مشام دلم از زلف سمن سای تو خوش
در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار
کرده ام خاطر خود را به تمنای تو خوش
شکر چشم تو چه گویم که به دان بیماری
می کند درد مرا از رخ زیبای تو خوش
پدر روزنامه می خواند٬ اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را ـکه نقشه جهان را نمایش می دادـ
جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد.
-«بیا! کاری برایت دارم. یک نقشه دنیا به تو می دهم٬ ببینم می توانی آن را دقیقاْ همان طور که هست بچینی؟»
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است. اما یک ربع ساعت بعد٬ پسرک با نقشه ای کامل برگشت.
پدر با تعجب پرسید:«مادرت به تو جغرافی یاد داده؟»
پسر جواب داد:«جغرافی دیگر چیست؟ پشت همین صفحه تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم٬ دنیا را هم دوباره ساختم.»
کوئلیو
برنامه نویسی
(27)
نرم افزار
(33)
شیمی
(5)
آموزش
(23)
روانشناسی
(26)
کلمات بزرگان
(11)
تصاویر هنرمندان
(3)
ورزشی
(6)
جون من بخند!
(23)
پزشکی
(16)
موبایل
(12)
نمونه سوال فیزیک۱
(1)
نمونه سوال فیزیک۲
(2)
نمونه سوال فیزیک۳
(0)
نمونه سوال فیزیک۱و۲ پیش
(0)
English
(7)
شعر
(20)
داستان
(8)
رشته های دانشگاهی
(6)
سایت های برتر
(8)
عمومی
(126)
سخنی با شما
(25)
تصاویر
(70)
اخبار IT
(68)
نوابغ ایران
(12)
آیا می دانید؟
(22)
اخبار
(91)
هنری
(8)
ادبی
(30)
کتاب
(4)
مصاحبه
(3)
مقالات
(25)
هوا فضا
(2)
ریاضی
(12)
رایانه
(16)
فیزیک
(9)
ترفندوهک
(16)
معارف
(47)
فرهنگ
(8)
سخت افزار
(8)
گرافیک و انیمیشن
(2)
30a30
(3)