قصه ی شهر سنگستان
این پست یکی از بهترینهای اخوان هست (و حتی به جراُت میشه گفت بهترین)،
خواهشم از شما اینه که حتماً قصهُ شهر سنگستان رو چندین بار و با دقت زیاد بخونید.
به نظر من این شعر نمی تونه بی ربط باشه با حمله مغولها به ایران و قصه جلال الدین خوارزمی سردار شجاع ایرانی .( ولی ازنوع از این اوستا).
...و باور کن قصهُ زندگی منه(من شهریار نیستم، من هیچی ام(حتی هیچ کس هم نه، همون هیچ چیز)، همون هیچ چی معروف،).(هیچ چیز شهر سنگستان). باور کن.
پر از درد... .
من امشب باید برخیزم
باید کار ی کنم کارستان
باید کبریتی به انبار فقر بزنم
؟شاعر....
در جهان خداوندگاری هست كه سرشار از عشق است و همه چیز را به سوی بهترینها هدایت میكند.»
این خاطرات را هم از شاعر، خواننده و آهنگساز
مراببوس بخوانید
درباره "مراببوس" و سراینده آن "حیدررقابی» و تبدیل آن به سرود آخر افسران توده ای که پس از کودتای 28 اعدام شدند بسیار گفته اند و نوشته اند. این افسانه ای ترین ترانه ایرانی است که سه نسل آن را به فراخور روزگار خوانده اند. دهه 30 و کودتا، دهه 50 و پرشدن دوباره زندان های شاه .......... این نوشته را هم از قلم عبدالرحیم جعفری بنیانگذار انتشاراتی امیر کبیر بخوانید:
اوایل سال 1329 درکوران مبارزات مردم و دولت و احزاب چپ و راست با جوان پرشوری آشنا شدم به نام حیدرعلی رقابی متخلص به «هاله»... ازخویشان بیژن ترقی بود. ملی گرایی بود شوریده و شیفته دکتر محمد مصدق. جوانی بود فروتن و مومن و معتقد و درمبارزات ملی سخت فعال. دفتر شعری داشت که آن را درهزارنسخه به نام آسمان اشک چاپ کردم. دراین دفترقطعه شعری بود با عنوان «مرا ببوس» که بعدها مجید وفادار، ویولونیست معروف برای این شعرآهنگی ساخت و پرویز یاحقی با ویلن و حسن گل نراقی با صدای گرم و مخملی خود در رادیو ایران آن را اجرا کردند که اقبال عام یافت و برحسب خواهش شنوندگان به دفعات از رادیو ایران پخش می شد. ترانه محبوب مردم ایران شده بود. روزی و هفته ای نبود که این ترانه از رادیو شنیده نشود. هیچ برنامه رادیوئی زبان فارسی چه در ایران و چه در خارج از ایران نبود که هرهفته آن را پخش نکند. به نظراهل فن هیچ ترانه ای نبود که در ایران این همه طرفدار و شنونده داشته باشد. حسن گل نراقی با اجرای این ترانه معروف خاص و عام شده بود، درصورتی که نه خواننده بود و نه سابقه خوانندگی داشت، و تازه مورد غضب پدرهم واقع شد که با افکار قدیمی خود می گفت مگرتو مطربی که رفته ای در رادیو آوازخوان شده ای؟! حسن گل نراقی قامتی بلند و صورتی سرخ و سفید و زیبا و دلنشین داشت و شوخ طبع و بذله گو بود، پایش به هرمحفلی می رسید صدای خنده و قهقهه بلند می شد. او بازرگانی عتیقه شناس بود و درتیمچه حاجب الدوله کاسبی(بلورفروشی) می کرد ولی با عشقی که به موسیقی داشت نزد استاد حنانه ردیف های آوازی را یاد گرفت و با هنرمندان و نویسندگان رادیو دوست و همنشین بود. حسن درمهرماه 1372 گرفتار فراموشی و تومورمغزی شد و نتوانستند ازمرگ نجاتش دهند. حسن با آئینی با شکوه و مشایعت گروه کثیری از دوستانش در گورستان امامزاده طاهردرمهرشهرکرج به خاک سپرده شد. فریدون مشیری شاعر گرانقدرایران قطعه شعری با عنوان «بوسه و آتش» درمرگ او سرود و درشب هفت حسن، خود بر سرمزار او خواند:
درهمه عالم کسی به یاد ندارد
نغمه سرایی که یک ترانه بخواند
تنها با یک ترانه درهمه عمر
نامش این گونه جاودانه بماند
هاله (رقابی) قامتی لاغر و متوسط داشت، بیست و دو سه سالی بیشترازعمرش نگذشته بود. سبزه رو بود، با چشمانی درشت و پراحساس و لبانی خندان. درجریان وقایع 28 مرداد هاله از ایران گریخت و به امریکا رفت. پس از آن وقایع عده ای از افسران توده ای اعدام شدند. دربین آنها سرهنگی بود به نام "سیامک" که شایع شده بود شعر«مراببوس» را او هنگام تودیع با خانواده اش و قبل از رفتن به مقابل جوخه اعدام سروده است! درحالی که من و دوستانم می دانستیم که هاله این شعر را برای دختری که دوست داشته سروده و به او اهداء کرده است. اما خوب، همانطورکه نوشتم مردم براین باوربودند که این شعررا سرهنگ سیامک سروده است.
حیدررقابی سراینده این شعرجاودانه درسالهای نخست انقلاب به ایران بازگشت و استاد دانشگاه شد و یکی ازهواخواهان پرشور انقلاب بود، ولی متاسفانه چندی بعد به سرطان مبتلا شد و مدتها در بستربیماری بود تا درگذشت. تشییح پیکر او نیز با شکوه فراوان انجام شد ……… و گروه کثیری ازدانشگاهیان و دوستداران، پیکر او را به ابن بابویه بردند و درکنارمزار دهخدا و تختی و شمشیری که هریک ارادت خاصی به دکترمصدق داشتند به خاک سپردند. آهنگسازمراببوس هم چند سالی پیش از انقلاب از دنیا رفته بود؛ اما ترانه هم چنان به زندگی خود ادامه می دهد و به سوی سرنوشت می رود، کرچه درحال حاضر، ………..( درزمان شاه نیز پخش این ترانه از رادیو ممنوع بود و صفحه ای که از آن وجود داشت نیز بخش اول آن بود و بخش دوم آن که شباهت به وداع برای اعدام دارد سانسور و ممنوع شده بود(
رباعیات خیام
برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
زان پیش که کوزهها کنند از گل ما
* * *
گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می می نخوری
صد لقمه خوری که می غلامست آنرا
* * *
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی باده ارغوان نمیباید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست
* * *
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بودهست
این دسته که بر گردن او میبینی
دستیست که برگردن یاری بودهست
شعر از كبوتر ارشدی
چه طول كشیده این بازی
چشم گذاشته بودی
كه پنهان شدم
حالا نه من قایمم
نه تو گرگ
پیدایم كن
عادت كنیم تو كور می شوی، من گم
یادم هست پشت سرت ایستاده بودم
برگرد ....
توت سیاه
رویا زرین:
توت های رسیده می افتند پشت سرم
و برگ ها را كه باد می رقصاند،
بهانه می گیرم
كسی توی جامم شراب می ریزد
و باد كه می رقصاندم
بهانه می گیرم
كنار تو اما
توت سیاه
مست
بی بهانه می رقصم
كنار تو، آهسته ....
برنامه نویسی
(27)
نرم افزار
(33)
شیمی
(5)
آموزش
(23)
روانشناسی
(26)
کلمات بزرگان
(11)
تصاویر هنرمندان
(3)
ورزشی
(6)
جون من بخند!
(23)
پزشکی
(16)
موبایل
(12)
نمونه سوال فیزیک۱
(1)
نمونه سوال فیزیک۲
(2)
نمونه سوال فیزیک۳
(0)
نمونه سوال فیزیک۱و۲ پیش
(0)
English
(7)
شعر
(20)
داستان
(8)
رشته های دانشگاهی
(6)
سایت های برتر
(8)
عمومی
(126)
سخنی با شما
(25)
تصاویر
(70)
اخبار IT
(68)
نوابغ ایران
(12)
آیا می دانید؟
(22)
اخبار
(91)
هنری
(8)
ادبی
(30)
کتاب
(4)
مصاحبه
(3)
مقالات
(25)
هوا فضا
(2)
ریاضی
(12)
رایانه
(16)
فیزیک
(9)
ترفندوهک
(16)
معارف
(47)
فرهنگ
(8)
سخت افزار
(8)
گرافیک و انیمیشن
(2)
30a30
(3)