پنجشنبه 1 اسفند 1387
بیوگرافی صادق هدایت همراه با عکسهای خانوادگی
در سال 1304 صادق هدایت دوره تحصیلات متوسطه خود را به پایان برد و در سال 1305 همراه عده ای از دیگر دانشجویان ایرانی برای تحصیل به بلژیک اعزام گردید.
صادق هدایت و خسرو هدایت پسرداییاش در شهر «گان» بلژیک، 1305.
او ابتدا در بندر (گان) در بلژیک در دانشگاه این شهر به تحصیل پرداخت ولی از آب و هوای آن شهر و وضع تحصیل خود اظهار نارضایتی می کرد تا بالاخره او را به پاریس در فرانسه برای ادامه تحصیل منتقل کردند.
پاریس، 1305
صادق هدایت در سال 1307 برای اولین بار دست به خودکشی زد و در ساموا حوالی پاریس عزم کرد خود را در رودخانه مارن غرق کند ولی قایقی سررسید و او را نجات دادند.
بیا كه رایت منصور پادشاه رسید نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید
جمال بخت ز روى ظفر نقاب انداخت كمال عدل بفریاد داد خواه رسید
سپهر دور خوش اكنون زند كه ماه آمد جهان به كام اكنون رسد كه شاه رسید.
ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن قوافل دل و دانش كه مرد راه رسید
عزیز مصر بر غم برادران غیور ز قعر چاه بر آمد به اوج ماه رسید
كجاست صوفى دجال چشم ملحد شكل بگو بسوز كه مهدى دین پناه رسید
صبا بگو كه چها بر سرم در این غم عشق ز آتش دل سوزان و دود آه رسید
ز شوق روى تو جانا بر این اسیر فراق همان رسید كز آتش به برگ كاه رسید
مرو بخواب كه حافظ ببارگاه قبول ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید.
غزل حافظ درباره امام زمان

شاید این جمعه بیاید شاید ...

خبر آمد خبری در راه است سرخوش آن دل كه از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید، شاید پرده از چهره گشاید، شاید
دست افشان، پای كوبان میروم بر در سلطان خوبان میروم
میروم بار دگر مستم كند بی پر و بی پا و بی دستم كند
میروم كز خویشتن بیرون شوم پردهی لیلا رخی مجنون شوم
هر كه نشناسد امام خویش را بر كه بسپارد زمان خویش را
با همهی لحن خوش آواییام در به در کوچه تنهاییام
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر نغمهی تو از همه پر شورتر
کاش که این فاصله را کم کنی مهنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایهی ما میشدی مایهی آسایهی ما میشدی
هر که به دیدار تو نایل شود یک شبه حلاّل مسائل شود
عاقبت صید سفر شد یار من یادش به خیر
نازنینی بود و از من شد جدا یادش به خیر
با فراقش یاد من تا عهد دیرین پر گرفت
گفتم ای دل سالهای جانفزا یادش به خیر
یار رفت و عمر رفت و جمع ما پاشیده شد
راستی خوش عشرتی بود ای خدا یادش به خیر
می رسد روزی كه از من هم نماند غیر یاد
آن زمان بر تربتم گویی كه ها یادش به خیر
تقدیم به زیبایی عشق
روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبی و خوشی زندگی می كردند؛ خوشبختی، پولداری، عشق، دانائی، صبر، غم، ترس ... هر كدام به روش خویش می زیستند. تا اینكه یك روز دانائی به همه گفت: هر چه زودتر این جزیره را ترك كنید زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت اگر بمانید غرق می شوید.
تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبارهای خانه های خود بیرون آوردند و تعمیرش كردند. همه چیز از یك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد كه همه به سرعت سوار قایقها شدند و پارو زنان جزیره را ترك كردند.
در این میان عشق هم سوار قایقش بود اما به هنگام دور شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شد كه همگی به كنار جزیره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند كه او سوار بر قایقش شود. عشق به سرعت برگشت و قایقش را به همه حیوانات و وحشت زندانی شده سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جائی برای عشق نماند.!!!!!!!!!
قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند. جزیره هر لحظه بیشتر به زیر! آب میرفت و عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمی ترسید زیرا ترس جزیره را ترك كرده بود. فریاد زد و از همه احساسها كمك خواست.
اول كسی جوابش را نداد. در همان نزدیكی قایق ثروتمندی را دید و گفت: ثروتمندی عزیز به من كمك كن.
ثروتمندی گفت: متاسفم قایقم پر از پول و شمش و طلاست و جائی برای تو نیست.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات می دهی؟
غرور پاسخ داد: هرگز تو خیسی و مرا خیس میكنی.
عشق رو به غم كرد و گفت: ای دوست عزیز مرا نجات بده
اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدری غمگینم كه یارای كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتیاج به كمك دارم.
در این حین خوشگذرانی وبیكاری از كنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها كمك نخواست.
از دور شهوت را دید و به او گفت: آیا به من كمك میكنی؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!
سالها منتظر این لحظه بودم كه تو بمیری یادت هست همیشه مرا تحقیر می كردی همه می گفتند تو از من برتری ، از مرگت خوشحال خواهم شد.
عشق كه نمی توانست نا امید باشد رو به سوی خداوند كرد و گفت :خدایا مرا نجات بده
ناگهان صدائی از دور به گوشش رسید كه فریاد می زد نگران نباش! تو را نجات خواهم داد.
عشق به قدری آب خورده بود كه نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بیهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قایق دانائی یافت
آفتاب در آسمان پدیدارمی شد و دریا آرامتر شده بود. جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون می آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند عشق برخواست به دانائی سلام كرد واز او تشكر كرد
دانائی پاسخ سلامش را داد و گفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بیایم شجاعت هم كه قایقش از من دور بود نمی توانست برای نجات تو بیاید تعجب می كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حیوانات و وحشت رفتی؟
همیشه میدانستم درون تو نیروئی هست كه در هیچ كدام از ما نیست. تو لایق فرماندهی تمام احساسها هستی.
عشق تشكر كرد و گفت: باید بقیه را هم پیدا كنیم و به سمت جزیره برویم ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم كه چه كسی مرا نجات داد؟؟
دانائی گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!
دانائی لبخندی زد وپاسخ داد: بله چون این فقط زمان است كه می تواند بزرگی و ارزش عشق را درك كند
منبع:
شاتوت
یا علی!
برنامه نویسی
(27)
نرم افزار
(33)
شیمی
(5)
آموزش
(23)
روانشناسی
(26)
کلمات بزرگان
(11)
تصاویر هنرمندان
(3)
ورزشی
(6)
جون من بخند!
(23)
پزشکی
(16)
موبایل
(12)
نمونه سوال فیزیک۱
(1)
نمونه سوال فیزیک۲
(2)
نمونه سوال فیزیک۳
(0)
نمونه سوال فیزیک۱و۲ پیش
(0)
English
(7)
شعر
(20)
داستان
(8)
رشته های دانشگاهی
(6)
سایت های برتر
(8)
عمومی
(126)
سخنی با شما
(25)
تصاویر
(70)
اخبار IT
(68)
نوابغ ایران
(12)
آیا می دانید؟
(22)
اخبار
(91)
هنری
(8)
ادبی
(30)
کتاب
(4)
مصاحبه
(3)
مقالات
(25)
هوا فضا
(2)
ریاضی
(12)
رایانه
(16)
فیزیک
(9)
ترفندوهک
(16)
معارف
(47)
فرهنگ
(8)
سخت افزار
(8)
گرافیک و انیمیشن
(2)
30a30
(3)